یکشنبه8دی92(هفته ای که گذشت)
سلام عزیزکم. قربونت برم. اینروزا صبح خیلی سخت ازم جدا میشی. انگار هر چی بزرگتر میشی جدا شدنت سخت تره.
دیروز قرار بود ببریمت دکتر. البته به نظر من لازم نبود اما بابایی اصرار کرد که حتماٌ بریم. گفتم: الان دکتر میگه:آنتی بیوتیک لازم نیست. و دقیقاً هم همین شد. دو شربت دیفن هیدرامین و سالبوتامول داد. اونم فکر کنم به خاطر اینکه چیزی نسخه کرده باشه. نمیدونم دیگه از دست حساسیت های بابایی چه کار کنم. یه دکتر تو خونه داره بازم میخواد ببرتت دکتر. بعضی وقت ها خودم از تشخیص های خودم تعجب میکنم. کلاٌ فکر کنم ذاتاً دکتر بار اومدم
البته بماند که تو مطب همش در حال بلبل زبونی بودی و بچه های تو مطب رو دورت جمع میکردی. و می گفتی: بیاین اینجا بنشینین تا براتون اوزنامه بخونم. یا بیا برات قصه بگم. خانومی که کنارم نشسته بود به من گفت: چقدر دخترت اجتماعیه. خیلی دوست دارم پسرم اجتماعی شه. تو دلم گفتم: بیا خونه ببین چه کارها میکنه
پسرک تفنگ به دست در مطب. آویسا"بیا بیا نی نی اینجا بشین. موتورت رو بزار کنار من تا برات قصه بخونم"...."دخترم اون تفنگه".....آویسا در حالی که یه نگاه به من میکنه"بیا نی نی موتورت رو بزار کنار من تا برات قصه بخونم"....و من
این روزا یه اتفاق خوب افتاده که بعداً بهتون میگم.
راستی یه مسافرت هم قراره بریم که اونم متعاقباٌ اعلام میشه.پس تا برگردیم شاد باشید عزیزان



یکشنبه8دی92(هفته ای که گذشت)
